SheytOOOnaK

 
دوستی
نویسنده : SheyTOOnaK - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٥
 

دل من دير زمانی است که می پندارد:

 "دوستی" نيز گلی است،

 مثل نيلوفر و ناز،

 ساقه ترد و ظريفی دارد.

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

 جان اين ساقه نازک را

    - دانسته-

             بيازارد!

 

در زمينی که ضمير من و توست،

 از نخستين ديدار ،

 هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است که می افشانيم.

 برگ و باری است که می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش " مهر" است .

 

 گر بدانگونه که بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل انگيزترين چهره بيارايد .

 آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف ،

 که تمنای وجودت همه او باشد و بس.

 بی نيازت سازد ،از همه چيز و همه کس .

 

 زندگی ،گرمی دلهای به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است .

 

 در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز،

عطر جان پرور عشق

 گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

 دانه ها را بايد از نو کاشت!

 آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد کرد .

رنج می بايد برد ،

دوست می بايد داشت !

 

 با نلاهی که در آن شوق برآرد فرياد

 با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

 دست يکديگر را

 بفشاريم به مهر

 جام دلهامان را

       مالامال از ياری ، غمخواری

 بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

 - شادی روی تو !

       ای ديده به ديدار تو شاد

 باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

 تازه ،

   عطرافشان

                 گلباران باد .

 


 
comment نظرات ()